![]() |
آن هنگام که به چشمان زیبایت خیره گشته بودم
نمی دانستم تو همان صفحه پاره شده دفترچه خاطرات کودکی ام هستی
که حال پس از سالها دوری دوباره ترا یافته ام
نمی دانم کدامین دست شکسته ای ترا از من جدا کرد
و دل مرا همچون کویر تشنه خنده هایت نمود
ان هنگام که ترا شناختم هر وقت به چهره ات می نگریستم
گذشته مانند تابلویی از جلوی چشمانم می گذشت
گذشته ای که در ان معصومیتمان از پشت نگاههایمان رخ می نمایاند
و در پس بازیهایمان عشق همانند سر مشق همیشگی بود
دیگر دیدار هر روزت و به یاد اوردن خاطرات گذشته
همانند نفس کشیدن برایم عادت گشته بود
می دانم چشمانم به دنبال چیزی می گردند
که هرگز انرا نخواهند دید
چیزی که مال من نبوده ، نیست ، و نخواهد بود
آنگاه دیگر قصد کردم ترا نبینم
و به جای حک کردن حادثه ای در دفتر عشق
کاغذهای انرا همچنان سفید باقی گذارم
و تمام ان یادبودها را به باد بسپارم
اما باد انها را به ابر سپرد و باران ان خاطرات را هر روز بر سرم فرو ریخت
تا یک اتفاق ساده باعث شد گرمی سلامت باعث دلگرمی ام گردد
آن روز در پیله تنهایی ام ساعتها به تو اندیشیدم
به تو ، به امدنت ، و عاقبت رفتنت
اما هر چه می خواستم درد دوست داشتنت را در دلم پنهان سازم نتوانستم
می خواستم تو هم بدانی یک همبازی قدیمی سالها پیش
چگونه ترا همچون تصویری ممتد می دید و هیچ نمی دانست که
چگونه سیاه چاله ای چون پیچکی به بلندای زمان ترا از سمت چشمان ملتهب او می کوچاند
در ان هنگام اندیشه با تو بودن ترس را از وجودم رهانید
تا با زبانی الکن تمام انچه را که در ویترین رویا هایم طنازی می کرد برایت عریان نمایم
حال ای روبنده برف های تنهایی
دستان خشکیده من انگشتهای با طراوت ترا به این بازی می خوانند
تا من بازنده همیشگی این بازی باشم
یک مرد یک شب یک سکوت

