چگونه در میلهء فولادی تنهایی که به دور خود تنیده بودم راه پیدا کردی .
می دانم
که هنگام ساختن ان هرگز دری برایش تعبیه نکردم
اینکه تو چگونه راه یافتی معمایی است سخت عجیب.
کاش تو نمی امدی
نمی دانم از کدام در امدی تا از همان تو را بیرون کنم .
خیلی می ترسم
از تو
از امدنت
و عاقبت رفتنت .
وقتی نبودی در پیله ام احساس تنهایی نمی کردم
ولی با پیدا شدنت تنهایی را با تمام وجود درک کردم.
فهمیدم تنهایی یعنی چه
و می دانم با رفتنت دیگر درسی از ان باقی نخواهد بود که من نیاموخته باشم.
مدتها بود که جز با خودم نبودم.
همیشه در غروب فقط با خودم زندگی کردم.
چشم من همیشه دنبال دریا و موجهای ان بود.
اما حالا چشمهایم به دنبال چیزی است که هرگز انرا نخواهم دید.
چیزی که هرگز مال من نبوده
نیست
ونخواهد بود.
بعد از رفتن تو
چنان دیوارهای شهر بی کسی ام را بلند خواهم ساخت که
بالهای هیچ پرندهای توانایی انرا نداشته باشد که از بالای ان بگذرد
شهری که در ان جز خانه خودم نباشد
خانه ای بدون پنجره با باغچه ای پر از گلهای بنفشه
و در ان برای همه دلتنگی هایم زار خواهم گریست .
دیواری خواهم ساخت که کسی ریختن اشکهایم را از پس ان نیبند.
یک مرد یک شب یک سکوت

