![]() |
انکه دانست زبان بست
انکه می گفت ندانست
که غم الوده شبی بود
وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ
که یکدم به خیالش گذرد
که فرود اید شب را
گویی همه رویای بتی بود
چه غم الوده شبی بود
+ نوشته شده توسط يک مرد يک شب يک سکوت در یکشنبه 1385/10/10 و ساعت
3:15 |

